یه روز مسوول فروش،
منشی دفتر، و مدیر شرکت برای ناهار به سمت سلف قدم
می زدند… یهو یه چراغ جادو روی زمین پیدا می کنن و
روی اون رو مالش میدن و جن چراغ ظاهر میشه… جن
میگه: من برای هر کدوم از شما یک آرزو برآورده می
کنم… منشی می پره جلو و میگه: «اول من، اول من!…
من می خوام که توی باهاماس باشم، سوار یه قایق
بادبانی شیک باشم و هیچ نگرانی و غمی از دنیا
نداشته باشم»… پوووف! منشی ناپدید میشه… بعد مسوول
فروش می پره جلو و میگه: «حالا من، حالا من!… من
می خوام توی هاوایی کنار ساحل لم بدم، یه ماساژور
شخصی و یه منبع بی انتهای آبجو داشته باشم و تمام
عمرم حال کنم»… پوووف! مسوول فروش هم ناپدید میشه…
بعد جن به مدیر میگه: حالا نوبت توئه… مدیر میگه:
«من می خوام که اون دو تا هر دوشون بعد از ناهار
توی شرکت باشن»!
نتیجهء اخلاقی اینکه همیشه اجازه بده که رئیست اول
صحبت کنه
+ نوشته شده در ساعت <-PostTime-> توسط <-PostAuthor->
|
<-PostDate->
<-PostTitle->
دو برادر با هم در
مزرعه خانوادگی كار می كردند كه یكی از آنهاازدواج
كرده بود و خانواده بزرگی داشت و دیگری مجرد بود .
شب كه می شد دو برادر همه چیز از جمله محصول و سود
را با هم نصفمی كردند . یك روز برادر مجرد با خودش
فكر كرد و گفت :
(( درست نیست كه ما همه چیز را نصف كنیم . من مجرد
هستم و خرجی ندارم ولی او خانواده بزرگی را اداره
می كند . ))
بنابراین شب كه شد یك كیسه پر از گندم را برداشت و
مخفیانه به انبار برادر برد و روی محصول او ریخت .
در همین حال برادری كه ازدواج كرده بود با خودش
فكر كرد و گفت :(( درست نیست كه ما همه چیز را
نصف كنیم . من سر و سامان گرفته ام ولی او هنوز
ازدواج نكرده و باید آینده اش تأمین شود . ))
بنابراین شب كه شد یك كیسه پر از گندم را برداشت و
مخفیانه به انبار برادر برد و روی محصول او ریخت .
سال ها گذشت و هر دو برادر متحیر بودند كه چرا
ذخیره گندمشان همیشه با یكدیگر مساوی است . تا آن
كه در یك شب تاریك دو برادر در راه انبارها به
یكدیگر برخوردند . آن ها مدتی به هم خیره شدند و
سپس بی آن كه سخنی بر لب بیاورند كیسه هایشان را
زمین گذاشتند و یكدیگر را در آغوش گرفتند .